جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳، 21:24
"حرف هایم را برای خودم یکدست می کردم"؛ بلند و کشیده بالای صفحه می نویسد و برگه ی بازپرس را پس می دهد. بازپرس لبخندی که سال ها داشته را روی صورتش می چرخاند و کمی مکث می کند؛ می پرسد" پرسیدم تو کشتیش؟!" و قضیه که بسیار بیخ پیدا کرده است در چشمان سرگرد نور انداخته به چراغ می رسد و سپس به او که حرف هایش را یکدست می کرده پس داده می شود. کلمات؛ کلماتِ یکدست شده، حقیقت و حتی[-ّ] غر و لوندهای رو
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
یکشنبه نهم دی ۱۴۰۳، 20:22
چیزی پیدا نیست؛ نمی توانم برای این حالتش به او [بهش] چیزی پیشنهاد بدهم و خودم به صدای مکالمه[-ی] دو درختی که در باغچه سکوت کرده-اند، مشغولم. اگر کسی این سکوتشان را از من می-پرسید به حتم به چشمانش نگاه می-انداختم و شاید پاسخم را برایش با دستانم در هوا بهتر تعریف می-بردم؛ مثلا[-ً] می گفتم سکوت دردناک است و این سکوت مثل دیگر کارهای درخت مثل سبز است، نمی-دانم؛ شاید هم می-گذاشتم در سکوت کمی در چشم
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳، 19:28
به خودم پس می-دهم؛ به خودم می-رسد و انگار همه-ی حرف-هایی که دانه به دانه و شمرده شمرده در چنگ و بند زمانه به گفت و گو نشسته بوده-ام را مثال می-زنم؛ همه در لحظه-ای به خودم می-رسد و احساس می-کنم همه-ی حرف-ها که زده-ایم را خودم می-گفته-ام، خودم بودم که در دایره-ی هستی در مصرع اول به قاف ایستاده بوده-ام؛ خودم بوده-ام که هر حرفی که می-زده-ام را همان می-شنیده-ام و در این بازتاب-ها حتی[-ّ] این نبود
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳، 21:1
همین که صحبت به من رسید؛ کمی از چایی که روی میزم بود را نوشیدم؛ حالا می-گویم چای ولی تعلیقی که روی میز بود را هم در آن دخیل می-دانستم، قهوه-ام در فنجان و البته شیری که روی آن ریخته بودند و شاید در عوض قند هم یک کلوچه-ی فندقی در کنارش گزارده بوده شده بود، نمی-دانم؛ شروع صحبت مثل وقتی که در موقع خوردن یک چای [بغضی قدیمی را] درگلو می-شکند، مثل سرفه-های سنگین از گلویم بیرون می-پرید، و سنگینی د
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴، 13:38
aدلی ست که نمی خواهی؛ [دلی هست؛ میخواهی؟! برای چه؟! نمیدانم،] - نمی خواهم چون علائم هشدار دهنده دارد .faاگر باد بیاید؛ باران خواهد باریداگر آن تویی که می آید،به آغوش من خواهی آمد. siزنگ زده بود که حرفش را چندبار مزه کند، پرسیدم برای این حرف ها خیلی دیر شده؛ گفت -یعنی تشر زد و پرسید- که من از کجا همه چیز را می دانم یا ادعا می کنم که خبر دارم؟ گفتم من برای شنیدن همه ی حرف ها و سوال
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی
برچسب:
نویسنده: پویان مهدوی